تبليغاتX
خـبرنـگار گــمنـام

Hulk

+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:55 توسط دانشجوی بی نام و نشون خبر |


چشمم به جمال یار روشن شد!

 

حدس میزنی این کیه؟

خسته از یک روز سخت بارونی توی سلف نشسته بودم و همینطور که لواشک مغزدار دست ساز(به جان مادرم تو سالم بودنش اصلا شکی نیست!) آقا داوود(رییس بوفه) رو گاز می زدم و به مشکلات زندگی فکر می کردم  ناگهان چشمانم به قامتی رعنا گره خورد، آه.....!

پاهایم آنقدر سست شد که دیگر توان استادن نداشتم، درست میدیدم؟؟؟ خواب نبود؟؟؟

ابر مردی از دیار کانگورو ها از کشور سرخ پوستهای خون گرم، از استرالیا!!!!!

بلاخره به زحمت از جا برخاستم و با صدایی لرزان گفتم : سلام! و او هم با عطوفتی مثال زدنی به سمتم آمد و با آن لبخند همیشگی و با ملاحت خاص خود و آن بلوز "تامی" زیبایش به گرمی دستم را فشرد و با صدایی گرم گیرا گفت : سلام چطوری؟(سعی کنین با سرعت و لحن خودش بگید) دیگر مطمئن شده بودم که خواب نیستم....خودش بود، رئیس جمهور مردمی دانشکده، جناب آقای، استاد، سرور، عزیزتر از جان، گوهر نهان، قند و نبات، لعبت، عصاره رد بول!، مهندس، دکتر فرج اللهی!!!!!!

آه بعد از اینکه همچون پدری مهربان دستی به سرم کشید. خیلی خاکی و مردمی در سلف قدم می زد  و مثل همه دانشجوهای معمولی روی صندلی کنارمان نشست وشروع کرد به میل کردن چلومرغ....دیگه نتونستم خودمو تحمل کنم با دیدن این صحنه اشک در چشمانم حلقه زد.....!

الان که دارم این پست می نویسم افسوس اینو می خورم که ای کاش افتخار این داشتم که نامه ای آماده می کردم تا به ایشون بدم یا حداقل یک عکس یادگاری با رییس جمهور دانشگاه می گرفتم، اما افسوس و صد افسوس که اون زمان آنچنان استرس بر من قالب شده بود که هوش از سرم پریده بود.....بگذریم!

می یکی که واقعا محو این حرکت پاپیولار!! شدم. همین امر نشون دهنده ی این ام که ایشون چقدر از جنس خودماست که راضی شده که راضی شده ۷ دقیقه مثل ما توی سلف ***لرزه بزنه!

اصلا حالا که اینطوره به مناسبت این حرکت میمون از همین تریبون رسما اعلام می کنم که به مدت ۳ ماه از تمام خواسته های صنفی خود رخت بسته ایم و عمرا که اگر جیغ جیغ کنیم!

یه پاراف بی ربط: چند روز بود که ترشکای آقا داوود مثل قبل ترش نبود، دیگه آش رشته هاش پیاز داغ قبلی نداشت و کشک بادمجوناش هم کم کشک....! واسم سوال شد که آخه چرا آقا داوود؟؟؟

کاشف به عمل اومدم که بوفه ی آقا داوود رنگ عزا گرفته و همه ی اینها هم میشه گذاشت به حساب داغدار بودنش.تسلیت میگم

به راستی که چیزی غمین تر از این نیست

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 20:55 توسط دانشجوی بی نام و نشون خبر |


میاد؟ نمیاد؟ میاد؟ نمیاد؟ میاد؟ نمیاد؟ میاد؟ نمیاد؟ میاد؟ نمیاد؟.....

میاد ؟  کِی میاد ؟ با کی میاد ؟ از طرف کی میاد ؟ میاد که چکار کنه ؟ بعد که اومد چی میشه ؟
یا
نمیاد ؟ چرا نمیاد ؟ مگه اصلا قرار بود کسی بیاد ؟ حالا اگه نیاد چی میشه ؟ نیاد نمی گن کم آورده ؟اگه نیاد کی ضایع میشه ؟
این روزا تو دانشکده همه جا بحث از اومدن و نیومدن فلانیه، آخه من نمیدونم اگه واقعا می خواد بیاد که بیاد، اگر هم نه که چرا انقدر موش وگربه بازی در میارن،اگه نمیاد خب بگه نمیام، اما اگه واقعا تصمیم گرفته یا گرفتند که بیاد خب بیاد ببینیم چه خبره ما که حسود نیستیم، اما اگه قراره نیاد، خب هیچی دیگه حتما دلیلی هست، حداقل بگند که : دوستان به این دلیل و اون دلیل فلانی نمیتونه بیاد. نه این که یه هفته مخ کل العجمعین رو کار بگیرند، که باز پیرو این اومدن یا نیومدن بندگان خدا اون سر دنیا تو تلویزیوناشون و سایتاشون به نفع ما و از زبون ما دفاعیه صادر کنند و دادوبیداد راه بندازند! جون مادراتون کمی شفاف سازی کنید.
این روزا که همه دست به تکذیبشون خوبه بعید نیست رفقا در همین راستا یه حرکتی بزنند.

بعله دیگه خلاصه این موضوع خیلی بو دار و پیچیده شده، دانشکده این روزها علاوه بر بوی کوکو سبزی، کتلت، سالاد ماکارونی و این بوهای مرموز یه بوی دیگه هم میده اونم " بوی ماه مدرسه" است جریان از این قراره که فضای دانشکده خیلی منو یاد دوران شیرین دبیرستانم میندازه، نه این که بد باشه ها اما خـیـر سـرم اومدم دانشگاه! (هرچند قبلا هم این خیر! تجربه کردم، اما خبر یه چیز دیگه ست) واقعا روزمرگی  بیداد می کنه بازم نه این که بگم بد باشه ها، نه....منتهی ناسلامتی دانشکده خبر  و کلی آدم تشنه همه جوره کلا از هر نظر. طبقه ی چهارمی های عزیز میدونم حسابی سرتون شلوغ و اصلا هم تو کار خاروندن سرتونم حتی نیستین به هر حال بیزینس هرچند پول خوبی داره اما وقت گیره انشاالله هر چی زودتر کارای شما هم ردیف میشه، اما اگه یه خرده جو دانشکده رو فعال تر و دانشجوهاشو در جریان بندازید لطف بزرگی کردید و این هم یادتون باشه که دعای خیر ما هم بلاخره پشت قرداد های تجاریتون هست....آخ، داشت یادم میرفت!همینجا جا داره یه نکته تپل بیان کنم  که عزیزان ما فراموش نکردیم که برای دانشجو های عزیز سری مسابقات جذاب و گلوکز سوز طناب کشی بانوان و فوتسال آقایون تدارک دیدید,در نوع خودش بسیار عالیه...اما خب جیغو جیغو هستیم هم پررو حتی به اینا هم راضی نیستیم!

بچه سوسول بهداشت چیه باز،بزن به بدن لواشک!

پانوشت : در راستا فروش انواع لواشک و ترشیجات دست ساز و کاملا بهداشتی در بوفه دانشکده اینجانب به نمایندگی از دوستان خود این حرکت میمون را به فال نیک گرفته و برای آن آقای ریش پروفسروی و کم مو در بوفه که اسمش را نمی دانم از جانب خداوند طلب مغفرت داریم، انشاالله که به زودی از آن کشک سفید هایی که تویش زیره دارد هم بیاورند.    

 


 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:32 توسط دانشجوی بی نام و نشون خبر |


سمفونی کلاغها

 سمفونی شوم

همیشه آواز دسته جمعی کلاغها مرا می ترساند، هر چقدر فریاد بکشم باز هم صدایم بین اجرایشان گم می شود، سمفونیی شوم که هر صبح ترس را به خوردم می دهند، انگار آنها هم خیال دارند سر به سرم بگذارند که هر صبح پشت پنجره رو به باغ متروک بر روی درخت کهنه کاج می نشینند و در حالی که به ریشم می خندند با تمام وجود منقارهای دوده گرفته شان را باز می کنند و به من صبح بخیر می گویند، حتی متکا سفیدم هم برای نشنیدنش کافی نیست راهی برای نشنیدن ندارم فقط سکوت و سمفونی سیاه که بارها برایم از بخت سیاهم گفته اند.

سالها به همین شکل پیش  رفت تا یک شب هنگامی که خود را برای صبح کلاغ ها آماده می کردم چشمم به تفنگ دولول خاک خورده ای که سالهاست از دیوار آویزان بود افتاد، ندایی در وجودم گفت " تفنگی که بر روی دیوار آویزان باشد بلاخره روزی شلیک خواهد کرد" جسورانه فریاد کشیدم : دیگــــر بـــــاج نمی دهم!!!!

تفنگی قدیمی را که تنها یک فشنگ داشت برداشتم، یک فشنگ هم برایم کافی بود.

تا صبح لب پنجره با تفنگی که در دست راستم بود به انتظار کلاغ ها نشستم، با طلوع خورشید کم کم اجتماع کلاغان شکل گرفت. چشم از منقارشان برنداشتم، منتظر شروع دوئل بودم، اولین کلاغ منقار درازش را باز کرد، زبان سرخش را دیدم، با شنیدن صدای قــــــــــــــار......." بـنــگ"!     تک گلوله ام را شلیک کردم....همه چیز تمام شد، به همین راحتی. حال دیگر می توانم با خیال راحت آسوده بخوابم.

کلاغها هنوز هم به خیال اینکه من سیاه بختم فریاد می کشند اما دیگر برایم اهمیتی ندارد،دیگر صدایشان را نمی شنوم. تنها چیزی که حس می کنم 12 گرم فلز در سرم است.

"همیشه آواز دسته جمعی کلاغ ها مرا می ترساند"

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:33 توسط دانشجوی بی نام و نشون خبر |


این عکس خیلی شبیه به نمای بیرونی پنجره منه،ساعت 6

سیاهی

ستایش و تعظیم می طلبد

هنگام که

سیاهی منقار کلاغان

یعنی:مرگ

و تو با رخت سیاهت بیا

 

 اتاق من گاهی وقتها خیلی دلگیر میشه، نه این که بد مطلق باشه ها  نه...خیلی عجیبه. سخت و کدره  اما در عین حال دوست داشتنی و لذت بخش...میدونی مثل زمانی که آدرنالین خونت میاد پایین دوست داری بترسی، یا وقتی یه اسپرسو تلخ میخوری اون تلخیه  واست  لذت بخش میشه....گرفتی چی میگم؟ همون حس.

مخصوصا شبها، زندگیم تو همین چند ساعت خلاصه میشه...اتاقم یه پنجره داره که به روی کلی درخت کاج پیر باز میشه، هر شب بوی مسخ کننده علف فضای دورو برم پر می کنه این بو رو با هیچ عطری عوض نمی کنم عطر علــــف تازه. بوی سبزی.

می نویسم، می خونم، فکر می کنم....، تنها همین شبهاست که میتونم راحت و عاشقانه خدا رو بغل کنم و باهاش گپ بزنم، یا چشم میدوزم به چشمهای کرت کوبین (پوسترشو میگم)! یه سوالی هر شب ازش می پرسم : آخه چه مرگت بود خودتو کشتی ! بعضی وقتها واقعا هیچ کاری نمی کنم فقط زمان و تو این فضا میگذرونم  همین  کافیه برام.

حس می کنم تمام قوانین علمی و عقلی و منطقی اینجا تو این ساعت از کار می افته....هر چیزی و که دوس داشته باشم می تونم تو اون لحظه ها بدست بیارم فقظ کافیه که بخوام اونم هر چیزی!کائنات دست به سینه جلوم نشستند، یه کار دیگه که خیلی دوسش دارم مرور خاطراتمه، نوستالژی هامو لمس می کنم خیلی واقعی...اینا  همه خاصیت های شب + اتاق من...اما حیف که زمان زود میگذره...خـــــیلی زود!

تا به خودم میام  میبینم چیزی تا طلوع خورشید نمونده، یه اتفاق بـد تا چند دقیقه دیگه.

متنفرم، متنفرم، متنفرم......

از این آخرش متنفرم   که  تمام حس و حال و عشق بازی شبانمو به فـ** میده. هوا که روشن میشه همون درختای پیر و زیبای کاج به زشت ترین دنیا تبدیل میشن، شاخه های معطرش پر میشن از سیاهی و منقار های کج و کوله کلاغ های زشت و بی خاصیت که هیچ غلطی جز قار قار کردن و شکنجه من ندارن از آواز دسته جمعی کلاغها واقعا میترسم؛فوبیا دارم اصلا نمیتونم تحمل کنم . تو اون لحظه ها از این اتاق، شب، درختها، کائنات، کرت کوبین و...هرچیز دیگه ای که تا چند دقیقه پیش باهاش حال می کردم متنفر میشم...مثل یه آدم ضمخت  پرده هارو میکشم، سرم و  می کنم زیر پتو و همین طوری که زیر لب زمین و زمان فحش میدم(مخصوصا کلاغ ها) به امید فردا شب میخوابم.

چرخش.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:46 توسط دانشجوی بی نام و نشون خبر |


 

صف به روایت تصویر

 ادامه : خلاصه به اینجا رسیدم که بعد از کلی تکاپو و هضم فضای شوک دهنده دانشکده بازم یه چیزایی برام قریب بود، هنوزم هست.طبیعتا بعد از مراحل ثبت نام مرحله بعدی که دانشجو بیشتر با قسمت اداری و مالی و ...در ارتباط موقع انتخاب واحده اولش اصلا نیمتونستم قبول کنم که باید به شیوه باستانی به طور یدی انتخاب واحد کنم! اونم وقتی که دیگه مسخره ترین و دورافتاده ترین دانشکده های کشور انتخاب واحد اینترنتی دارن ما باید مثل صف(۱)  نون مرتب وایستیم و پرسنل هم در حکم سرور سایت کارشونو بکنن میخوام بدونم آقای فرج اللهی تا حالا به این فکر کرده که راه اندازی یه سایت مربوط به این کار چقدر زمان و هزینه داره؟ محض اطلاع ایشون: مرحمت بفرمایند یه دومین فکسنی تهیه کنند و به یه برنامه نویس سفارش نوشتن یه برنامه و نرم افزار بدند، همین فقط همین....تا حالا چند بار شده که میخواستم خودم مستقیم به ایشون یا مسئول دفترش بگم اما خیلی کم پیش میاد که بشه آقای دکتر توی دانشکده پیدا کرد...حالا من بازم سعی خودمو می کنم انشاالله که نتیجه میده...فعلا برای سهولت کار ایشون این لینک شرکت ارائه دومین ارزون قیمت فقط ذر یک ساعت٬ میزارم شرمندتونم دیگه رایگانشو پیدا نکردم! اینم یه شماره برنامه نویس آشناست، ارزونم حساب می کنه  ۰۹۳۷۸۱۲۶۰۰۷ کارش خوبه.
بعله دیگه...به هر حال این روند انتخاب واحد حال من تازه واردی خیلی گرفت، زنده باد به قدیمی های دانشکده که مثل من بچه سوسول نیستن و انعطاف بدنیشون زیاده براشونم فرقی نمی کنه که تو اوج گرما اونم ماه رمضون زبون روزه دو روز پشت سر هم بیان دانشکده انتخاب واحد دستی!!
 دوستان  طبقه چهارم  لطفا یه فکری به حال بچه سوسول های حال و آینده دانشکده بکنین .


یه پاراف بی ربط:به تازگی در سلف دانشکده خبرِ٬ شاهد اتفاقات بدیع و نوعی هستیم که موجب سرور و ایجاد تنوعی در روند آموزشی ما بوده، به طوری که هر وقت وارد این فضا میشویم بوی کـــوکــــو سبزی در ما نوعی احساس "مخ مخا"به وجود می آورد.با تمام وجود از این حرکت ابتکاری و خوشمزه و چرب حمایت کرده و آمادگی خود برای پشتیبانی و گشترش این مهم اعلام میداریم.

 

* صف: لیستی است که عمل افزودن داده‌ها درون آن از انتهای لیست و عمل حذف داده‌ها از ابتدای لیست انجام می‌شود٬ مثل یک صف نانوایی داده‌ها به ترتیب ورود پشت سر هم در صف قرار می‌گیرند

ادامه دارد...

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:47 توسط دانشجوی بی نام و نشون خبر |


تنها آمدم
از دروازه خیالی ستارگان
نیمه هوشیار قلم بر زمین میسایانم
بارور می شود
نطفه هایی که فرجام یک سوءتفاهم است
دیری نمی گذرد که عقیممان می کنند

ســـلام

 

نمای ساختمان دانشکده

 
این اولین پست...هیچ وقت یادم نمیره اون روزی که خبر قبولیم تو دانشکده خبر شنیدم همونجا فلاش بک زدم به خیلی وقت پیشا...زمانی که ساعت 11:30 ظهر مدرسه راهنمایی تعطیل میشد همه بچه ها جمع میشدن جلوی سوپرمارکت علی غوله مسابقه  که کی نوشابه پبسیشو زودتر تموم می کنه اما یکی بود که همینطوری که شیشه نوشابه رو بالا می برد تیتر های روزنامه قدس هم زیرو رو میکرد ! ورق میزد و می خوند، دوستاشم بهش میخندیدنا! شاید زیاد چیزی سردرنمیاورد اما دوست داشت خب.
یا اون روز زنگ فارسی کلاس دوم راهنمایی  بعد از خوندن انشایی که موضوعش درد و دل با اما زمان بود آقای خرسندی بداخلاق کابل بدست با اون سبیلاش چقدر بغلش کرد و هر هر گریه می کرد یا. اینکه پایه ثابت بحث های سیاسی تو جمع مردای فامیل یه پسر 12 ساله بود با کلی علامت سوال...
خلاصه فلاش بکه گذشت و ح خیلی خوبی داشتم که تو رشته ی مورد علاقه ام تحصیل می کنم.
..یه هفته طول کشید تا فضا رو لمس کنم، نمی خوام جیغ جیغ کنما اما اصلا با اون چیزی که تو تصورم بود شباهتی نداشت!حالم گرفته شد، سرد شدم...اونی که فکر میکردم نبود  کم کم سعی کردم اون ابرای خیالی و آرمانی که دور سرم پرواز میکرد کنار بزنم و واقعیت و بچسبم.....
(شاید ادامه داشته باشه)
 
 

     

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:53 توسط دانشجوی بی نام و نشون خبر |